امسالی که روزای اخرشو داره میگذرونه؛
دلتنگیم برای بابا بیشتر شد و یه جاهایی کماوردنم کاملا معلوم میشد.
خیلی با مانی چالش داشتم، خیلی زیاد ولی الان اروم شدم و دیگه دلم نمیخواد باهاش بحث کنم، امیدوارم بتونم.
نسبت به مسائلی که پارسال خودمو ب اب واتیش میزدم بی تفاوت شدم.
رابطهم با یه سری از ادما کمتر شد در عوض یه نفر وارد زندگیم شد که خدا رو بابتش شکر میگم.
بیماری خیلی سختی رو از سرگذروندم.
یه چالش شاید سخت پیش رو دارم.
یه اتفاق خفن و فوق العاده برام افتاد.
در رابطه با کارم همچنان در شبهه هستم.
برنامه های ذهنی سال جدیدم رو میخوام به جد دنبال کنم.
و در مجموع لذت میبرم وقتی این شکوفه ها وبرگ درخت های توی حیاط بعد چند ماه خابالودگی بیدار میشن تصور کن این کرم ا که از تویپیله شون میان بیرون و تبدیل به پروانهی زیبا میشن
یا
یه خواب عمیق رو که بیدار میشی و بدنت رومیکشی و اطرافت رونگاه میکنی و میبینی وه چی همه زیبایی.
نمیتونم اون لذتی که زنده شدن درخت ها بهم میده رو انتقال کنم اونطور که باید و شاید.
امروز صبح خدا رو خیلی عمیق شکر کردم و ازش ممنونم، امیدوارم سال پیش رو برام پر از ارامش و شادی از ته توی قلب باشه.
برچسب:
نویسنده: روژان رفیعی