اون روز صبح به سختی از خواب بیدار شدم و دعا و ثنا م جا گیرم بیاد توی اتوبوس بشینم و بله روز شانسم بود و نشستم
چند ایستگاه بعد یه خانمی یکاره اومد بالای سرم که پاشو همراهی م حامله ست بشینه
فقط قیافه ی منه تصور کنید
منم بدون هیچ فکر ی گفتم منم حامله م
خانمی چشاش گرد شد و گفت حامله ای
گفتم اره حامله م.
از همونروز منتظرم بلخره خدا زیر بار مشکلات یا به هر ترتیبی شده حامله م کنه.
برچسب:
نویسنده: روژان رفیعی